مثل تو . . .

نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات

که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات

که سهم من بشود سرزمین موهایت

اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات

زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست

که کُشته می دهد این خنده های دلبری ات

نگاه کن که دوباره به خود بگویم کاش

که این نگاه نباشد نگاه آخری ات

مگر چه کرده دلِ بی گناه من خانم !

که دل نمی کنی از شیوه ی ستمگری ات

چه قدر مثل تو باشم، تو هم کمی من باش

که در معامله ثابت شود برادری ات!

"مصطفی الوندی سطوت"

/ 16 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درسا

عااااااالی بود

پیام قانون

دوست گرامی ! جناب آقای محمد حامد جعفری ! درود فراوان بر شما . از این که بسیار دیر پاسخ می دهم ، بسیار پوزش می خواهم . فرزندانم در بیمارستان بستری و خودم بیش از یک هفته است که سخت بیمارم . حتا توان بلند شدن از جا هم ندارم . پاسخ جناب پور شیدا : " شما با فتح قله دانش و ادب ، شاهد پیروزی را در آغوش خواهید کشید .

پیام قانون

درودی دوباره ! غزل تازه را که نگاشته اید ؛ خواندم . برخی از بیت ها بسیار زیبا هستند . [گل]

درسا

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت: یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد وای بر تلخی فرجام رعیت پسری که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد ماهرویی دل من برده و ترسم این است سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد دودلم اینکه بیاید من معمولی را سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه باید این قائله را "آه" به پایان ببرد شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد! حامد عسگری

درسا

سلام اقای جعفری ب روزم [لبخند][گل]

نسرین

وبلاگت عالیه خوشحال میشم به وب منم سر بزنی و تبادل لینک داشته باشیم شما لینک شدی

حسن

از مــی عــشــق تـو مـسـت افـتـاده‌ام بـر درت چـون خـاک پـسـت افتاده‌ام مـسـتـیـم را نـیـسـت هـشـیـاری پدید کــز نـخـسـتـیـن روز مـسـت افـتـاده‌ام در خـــرابـــات خـــراب عـــاشـــقـــی عــاشــق و دردی‌پــرســت افـتـاده‌ام تــوبــه مـن چـون بـود هـرگـز درسـت کـز مـلـامـت در شـکـسـت افـتـاده‌ام نــیــســتــی مــن ز هـسـتـی مـن اسـت نــیـسـتـم زیـرا کـه هـسـت افـتـاده‌ام مــی‌تــپــم چــون مــاهـیـی دانـی چـرا زانـکـه از دریـا بـه شـسـت افـتاده‌ام بـی خـودم کـن سـاقـیـا بگشای دست زانـکـه در خـود پـای بـست افتاده‌ام دست دور از روی چون ماهت که من دورم از رویــت ز دســت افــتـاده‌ام ایـن زمـان عـطـار و یـک نصفی شراب کـز زمـان در نـصـف شـسـت افتاده‌ام "عطار" ------------------------- سلام. روزخوش و سپاس فراوان از محبتون[گل][گل]

نگار

همیشه لذت میبرم از شعرهایی که در وبلاگتون قرار میدهید. نویسا باشید.[قلب]

انسان

[گل][گل][گل]