نام تـــو . . .

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

باید چـه بگویم به پرستار جوانم ؟؟

باید چه بگویم ؟ تو بگو، ها ؟ چه بگویم

وقتی کـه ندارد خبـر از درد نهانم ؟

تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه ی جانم

بیماریِ من عامل بیگانـه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دلِ من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم ..؟

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگر بـاز شود قفــل دهانـــم...

این دست پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بِکشد نام تـــو از زیـر زبانـم !

می پرسد و خاموشم و... می پرسد و خاموش...

چیزی کـه عیان ست چه حاجت به بیانم

" بهروز یاسمی"

/ 4 نظر / 15 بازدید
حسن

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم / چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم.... سلام. شعر زیبایی بود[گل][گل]

پیام قانون

هم میهن ارجمند ! درود فراوان ! از این که دیر پاسخ می دهم ؛ بسیار پوزش می خواهم . به شوند گرفتاری های فراوان است . من نیز از شما بسیار سپاس گزارم . به روی دیده ام جعفری بزرگوار . اگر زنده باشم ؛ ادامه جستار را در میانه ماه مرداد پیشکش می کنم . شعر زیبایی بود . بهره بردم .[گل]